خودمونی

اینجا توقف کن

اینجا توقف کن

دست نزدیک قلب...
دستهای انسانهای نزدیک قلب....
همیشه در ذهن دارم دوستی را که قلبش سمت راستش بود همین متمایز بودنش از دیگران اورا خاص کرده بود و تفاوت خصوصیاتش کلا خاص تر میشد،با من دوستیه نزدیکی داشت اما ناملایمتیهای  دوستان جان که از سر حسادت بو مارا دور میکرد اما آخر شب دوباره کنار هم بودیم،زمانی که به یادداشتهایش رجوع میکردم در ساعت های غیر معمول میتوانستم به او مراجعه کنم چه حضوری و چه زنگ تلفن که باز هم به دیدار ختم میشد اما هیچ گاه به خوبی تموم نمیشد،همیشه یا باید قایم میشدم یا پا به فرار می گذاشتم،آخر شبها زمانی که پدر مهربانش از سر کار می آمد یا زمانهایی که مادر عزیزش از شیفت بیمارستان بر میگشت،
بارها و بارها مرا قایم کرده بود و بارها و بارها در شلوغیها دستهایش را احساس کرده بودم،اما حسادتهای دوستان را نمیشد نادیده گرفت...
دست چپ من و دست راست او،دست نزدیک قلبهایمان
اما اینبار که به صورت کلا ناخواسته به کادوها و یادداشتهای تولدم برخوردم،یادداشت دفتری که با جلد خوشنویسی زیبا شده بود را دیدم دیگر نمیشد و نمی توانستم در ساعت غیر معمول سراغ دوستی را بگیرم،یادداشتی که برایم روزهای خوش آرزو میکرد،اما.........
به نظرم روزگار یک بار دیگر برایم در حال تکرار است
حال شمعدانیهایم خوب نیست،چون حال خودم خوب نیست،شمعدانیهایم خشک شده اند،پژمرده شده اند،چون حال من خوب نیست،
اما حال شمعدانیهای اتاقم عالیست....
ولی حال من خوب نیست
دیگر نای ماندن ندارم،هوای رفتن دارم
هوای رفتن دارم،دل رفتن دارم،اگر اشکهایم بگذارند
پای رفتن دارم،اگر کفشهایم یاری کنند
از عمق قلب میخواهم بروم،اگر وجودم یاری کند
بازهم من و دوستی خاص وبازهم فاصله،فاصله ،فاصله،
کاش یکبار این فاصله علتش خودم بودم نه حسادتهای دوستانمان

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۱۰
خودمونی

هیچ ندارم ملالی از پس این گذر عمر،،،

که شود صرف دیدار رفیقان،،،

به چه روان میگذرد

رهایی_مرد پاییز

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۵۴
خودمونی

ای وای منو،آه منو،درد دل سنگینم،،،

هربار گذر کردم از آلبوم خاطراتم،،،

سخت به آن خندیدم...

رهایی_مرد پاییز

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۵۳
خودمونی

دلبرا، فکرت کجاست؟ اینگونه عطر افشانی چرا...

ما نداریم دلبری،با یاد تو جان میدهیم....

رهایی_مرد پاییزی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۵۰
خودمونی

همیشه باید حد و مرز رعایت بشه واسه یه سری از افراد،همیشه باید مراقب باشیم که یه روزی محبتمون نشه وظیفمون،آخه گاهی افراد بسیار کوچک اند و بد قواره برای لباس های شیکی که بر تنشان میکنیم....لباس زیبا بر تنشان زار میزند...................

رهایی_مرد پاییز

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۴۹
خودمونی

با تو سخنها بسیار دارم،اما هیچ گاه مجال صحبت نمیابم،یا بهتر بگویم،توان این جسارت ندارم در حضورت زبان بگشایم...اما این را خوب میدانم،تو در ذهنم معنا میدهی،معنایی بنام باور...................

رهایی_مرد پاییز

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۴۷
خودمونی

ای کاش جغرافی میدونستم،ای کاش تاریخ بلد بودم،

نمیدونم چرا نمیتونم بفهمم همیشه مشکل داشتم،شاید اگر میفهمیدم میتونستم کمکی کنم.بفهمم تا وقتی عزیزی از شب تاریکیها صحبت میکنه ویاری میخواد از نور شمع بخاطر سر دردهادی گاه و بیگاهش...

من نور شمع رو فقط برای شب بیداریهای اتاق دانشجویی درک کردم،اون زمانی که همه به نور چراغ مطالعه 40واتم گیر میدادن با نور شمع فرمول حل میکردم،حالا میبینم عزیزی دیگری برای رهایی از سر درد و یاری ندیدن به نور زرد و ارام و دلنشین شمع پناه میبرد برای ارامشش

یا برای رهایی از سردی و گرمی خانه اش میگفتم خونه ما امنترین خونه است هم تاریک و هم هم سرد و گرم اخه خونمون زیر زمینه...

بهش توصیه میکردم به زیر زمین پناه ببره،از هرچی نوروسرماوگرماو...

اینو میگم چون جغرافی نمیدونم،چون شمالی جنوبی خونه هارو یاد ندارم،کمتر از همه میدونم اینا رو

اما از همه بیشتردوست داشتم میاوردمش تو اتاقک کاه گلیه خودم،یا اصلا میتونستم دستشو بگیرم اونقدر دورش کنم از این هیاهوی بیرنگ اطرافش و این قدر دورش میکردم تا یه نقطه میشدیم،نقطه ای به اندازه سر نوک یه مداد تازه تراش شده روی کاغذ که دیگه هیچکسی دستش بهمون نمیرسید همن جایی که وقتت خالی میشم از زندگی بهش پناه میبرم،کلبه کاهگلی توی جنگل با درختان سر به فلک کشیده خدا،کنار گلدانهای شمعدانی باران خورده و عطر دلنشین برگهای کف دستیش و چای اتشی چوب بلوط که همیشه سرخ میسوزه و هیچ وقت اشکتو در نمیاره و نمیخوای مدام التماسش کنی تاباهات مدارا کنه و خوب بسوزه اصلا بلوط بهترین همراهه برای رفع سر درد چای با طعم کاکوتی که پر از ارامشش کنه و خبری از سردرداش نباشه

کاش میتونستم همه این کارارو انجام بدم...............

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۲۲
خودمونی

خیلی از روزا،خیلی از وقتا،خیلی جاها تصمیم میگیری دیگه کسی رو درگیر خودت نکنی.دیگه نخوای با شنیدن حرفات رنجیده بشن.

اونجاست که دیگه نه قدم زدن زیر بارون،ته یه نیمکت دو نفره نه دیدن یه فیلم تو سینما و نه هزار جور علاقهٔ دیگَت که باعث آرامشت میشدنو نمیخوای،اونجاست که ترجیح میدی کوله پشتیه همیشه بسته و آمادتو برداری،رو پشتت بندازی،راه رو بگیری و بری.

بری از هجمه همه آدمای خوب و بد دور باشی اونقدر دور که خودت کمتر از نقطه بشی،خودتو هیچ،حتی کسی نتونه قرمزیه آتیش سیگارتو ببینه.بری چند روزی گم و گور شی،با خودت خلوت کنی آتیشی به بزرگیه همه دل تنگیات به پا کنی و چایی آتشی با طعم تموم بغزهای سر باز نکرده ات،با طعم تموم بغلهای نکرده ات،با طعم تموم حرفهای نگفته ات نوش کنی.

اینقد خلوت کنی تا سر حال بشی تا این خلوتت یکم آرومت کنه و به کسی آسیب نزنی یا بقول عزیزجان(تا گیگتمون خالی بشه)بعدش برگردی....

برگردی تا به پایان برسی...

آخه همهٔ پایانها غم انگیز نیست،عزیزی گفت

(مگر نمیبینی پایان باران،شروع خیلی از اتفاقای خوبه...)

به پایان خوب و خوش فکر کنیم...

«علی»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۲۳
خودمونی

گاهی،زمانی،یه وقتایی ما انسانها نمیدونیم داریم چیکار میکنیم.یا شاید میدونیم و نخواسته باعث رنجش هم میشیم.خیلی خیلی بهتره هر موقع احساس رنجش کردیم زود قضاوت نکنیم تانه خودمون عذاب بکشیم و نه طرف مقابلمونو مجبور به برداشت از کاری نکرده بکنیم...

صبر داشته باشیم.
نه مثل بارونای بی وقت اردیبهشت که اینقد صبر داشتن و نیومدن اما حالا که باید به نوازش برگها بیان بی وقت اومدنو میوه های کوچیکو مهربونشونو رنجور کردن و تموم....
فکر من یه حیاط خلوت دنج یه نفره که بتونیم راحت فکرامونو بلند بلند با خودمون مرور کنیم...
یا یه گوشه دنج کافی شاپ سینما که هیچ کسی به ما کاری نداشته باشه.(البته اگه نشناسنمون)...
بهتر از اینکه همه رو جم کنیم تو دلمون و یا بزاریم یه کناری تا به وقتش بخوایم با مخلفاتی که چاشنیش میکنیم................
کاش قبل هر اس ام اس و هر حرفی یکم،فقط یکم خودمونو بجای دوستانمون احساس میکردیم تا بهترین لحظات صحبتمون صرف عذر خواهی و توضیح نمیشد و بیشتر با هم می خندیدیم،بیشتر مرور میکردیم روزای گذشتمونو،بیشتر برای هم سنگ صبور میشدیم...

«علی»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۲:۴۹
خودمونی

       «هو»

امروز ساعت ۲ برای یه لحظه دیگه تحمل هیچی رو تو مشهد نداشتم. همه چی برام خیلی کوچیکو نفس گیر شده بود.تو برنامم یه مسافرت کوچیکو گذاشته بودم دیگه نمیتونستم بیشتر از این منتظر رسیدن زمان مورد نظر باشم.بخاطر همینم هماهنگ کردم بعد تمام شدن کار و رسیدن به خونه تو بارون قشنگ کولمو برداشتم و راهی شدم...

میرم کلبه جنگلی و اگه بشه دیدن یه دوست که تا حالا ندیدمش.اونم شیرنی گردویی دوست داره امشب متوجه شدم.واسش شکلات خریدم آخه اینو خواسته بود تا ببینم بعدش چی میشه.

همیشه دوست داشتم وقتی از همه چی و همه کس خسته میشی آروم و بی سروصدا بزاری بری تا به کسی آسیب نزنی حالت که جا اومد برگردی با یه انژی نسبتاً خوب...

چند روز پیش بود به دوستم میگفتم هوس کلبه و چای آتیشی جنگل کردم.الان تا رسیدن بهش راهی نمونده به امید خدا.اینا همش کنار هم بیشه آرامش..

          «علی»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۵ ، ۰۲:۳۳
خودمونی