هیچ ندارم ملالی از پس این گذر عمر،،،
که شود صرف دیدار رفیقان،،،
به چه روان میگذرد
رهایی_مرد پاییز
ای وای منو،آه منو،درد دل سنگینم،،،
هربار گذر کردم از آلبوم خاطراتم،،،
سخت به آن خندیدم...
رهایی_مرد پاییز
دلبرا، فکرت کجاست؟ اینگونه عطر افشانی چرا...
ما نداریم دلبری،با یاد تو جان میدهیم....
رهایی_مرد پاییزی
همیشه باید حد و مرز رعایت بشه واسه یه سری از افراد،همیشه باید مراقب باشیم که یه روزی محبتمون نشه وظیفمون،آخه گاهی افراد بسیار کوچک اند و بد قواره برای لباس های شیکی که بر تنشان میکنیم....لباس زیبا بر تنشان زار میزند...................
رهایی_مرد پاییز
با تو سخنها بسیار دارم،اما هیچ گاه مجال صحبت نمیابم،یا بهتر بگویم،توان این جسارت ندارم در حضورت زبان بگشایم...اما این را خوب میدانم،تو در ذهنم معنا میدهی،معنایی بنام باور...................
رهایی_مرد پاییز
ای کاش جغرافی میدونستم،ای کاش تاریخ بلد بودم،
نمیدونم چرا نمیتونم بفهمم همیشه مشکل داشتم،شاید اگر میفهمیدم میتونستم کمکی کنم.بفهمم تا وقتی عزیزی از شب تاریکیها صحبت میکنه ویاری میخواد از نور شمع بخاطر سر دردهادی گاه و بیگاهش...
من نور شمع رو فقط برای شب بیداریهای اتاق دانشجویی درک کردم،اون زمانی که همه به نور چراغ مطالعه 40واتم گیر میدادن با نور شمع فرمول حل میکردم،حالا میبینم عزیزی دیگری برای رهایی از سر درد و یاری ندیدن به نور زرد و ارام و دلنشین شمع پناه میبرد برای ارامشش
یا برای رهایی از سردی و گرمی خانه اش میگفتم خونه ما امنترین خونه است هم تاریک و هم هم سرد و گرم اخه خونمون زیر زمینه...
بهش توصیه میکردم به زیر زمین پناه ببره،از هرچی نوروسرماوگرماو...
اینو میگم چون جغرافی نمیدونم،چون شمالی جنوبی خونه هارو یاد ندارم،کمتر از همه میدونم اینا رو
اما از همه بیشتردوست داشتم میاوردمش تو اتاقک کاه گلیه خودم،یا اصلا میتونستم دستشو بگیرم اونقدر دورش کنم از این هیاهوی بیرنگ اطرافش و این قدر دورش میکردم تا یه نقطه میشدیم،نقطه ای به اندازه سر نوک یه مداد تازه تراش شده روی کاغذ که دیگه هیچکسی دستش بهمون نمیرسید همن جایی که وقتت خالی میشم از زندگی بهش پناه میبرم،کلبه کاهگلی توی جنگل با درختان سر به فلک کشیده خدا،کنار گلدانهای شمعدانی باران خورده و عطر دلنشین برگهای کف دستیش و چای اتشی چوب بلوط که همیشه سرخ میسوزه و هیچ وقت اشکتو در نمیاره و نمیخوای مدام التماسش کنی تاباهات مدارا کنه و خوب بسوزه اصلا بلوط بهترین همراهه برای رفع سر درد چای با طعم کاکوتی که پر از ارامشش کنه و خبری از سردرداش نباشه
کاش میتونستم همه این کارارو انجام بدم...............
خیلی از روزا،خیلی از وقتا،خیلی جاها تصمیم میگیری دیگه کسی رو درگیر خودت نکنی.دیگه نخوای با شنیدن حرفات رنجیده بشن.
اونجاست که دیگه نه قدم زدن زیر بارون،ته یه نیمکت دو نفره نه دیدن یه فیلم تو سینما و نه هزار جور علاقهٔ دیگَت که باعث آرامشت میشدنو نمیخوای،اونجاست که ترجیح میدی کوله پشتیه همیشه بسته و آمادتو برداری،رو پشتت بندازی،راه رو بگیری و بری.
بری از هجمه همه آدمای خوب و بد دور باشی اونقدر دور که خودت کمتر از نقطه بشی،خودتو هیچ،حتی کسی نتونه قرمزیه آتیش سیگارتو ببینه.بری چند روزی گم و گور شی،با خودت خلوت کنی آتیشی به بزرگیه همه دل تنگیات به پا کنی و چایی آتشی با طعم تموم بغزهای سر باز نکرده ات،با طعم تموم بغلهای نکرده ات،با طعم تموم حرفهای نگفته ات نوش کنی.
اینقد خلوت کنی تا سر حال بشی تا این خلوتت یکم آرومت کنه و به کسی آسیب نزنی یا بقول عزیزجان(تا گیگتمون خالی بشه)بعدش برگردی....
برگردی تا به پایان برسی...
آخه همهٔ پایانها غم انگیز نیست،عزیزی گفت
(مگر نمیبینی پایان باران،شروع خیلی از اتفاقای خوبه...)
به پایان خوب و خوش فکر کنیم...
«علی»
گاهی،زمانی،یه وقتایی ما انسانها نمیدونیم داریم چیکار میکنیم.یا شاید میدونیم و نخواسته باعث رنجش هم میشیم.خیلی خیلی بهتره هر موقع احساس رنجش کردیم زود قضاوت نکنیم تانه خودمون عذاب بکشیم و نه طرف مقابلمونو مجبور به برداشت از کاری نکرده بکنیم...
«هو»
امروز ساعت ۲ برای یه لحظه دیگه تحمل هیچی رو تو مشهد نداشتم. همه چی برام خیلی کوچیکو نفس گیر شده بود.تو برنامم یه مسافرت کوچیکو گذاشته بودم دیگه نمیتونستم بیشتر از این منتظر رسیدن زمان مورد نظر باشم.بخاطر همینم هماهنگ کردم بعد تمام شدن کار و رسیدن به خونه تو بارون قشنگ کولمو برداشتم و راهی شدم...
میرم کلبه جنگلی و اگه بشه دیدن یه دوست که تا حالا ندیدمش.اونم شیرنی گردویی دوست داره امشب متوجه شدم.واسش شکلات خریدم آخه اینو خواسته بود تا ببینم بعدش چی میشه.
همیشه دوست داشتم وقتی از همه چی و همه کس خسته میشی آروم و بی سروصدا بزاری بری تا به کسی آسیب نزنی حالت که جا اومد برگردی با یه انژی نسبتاً خوب...
چند روز پیش بود به دوستم میگفتم هوس کلبه و چای آتیشی جنگل کردم.الان تا رسیدن بهش راهی نمونده به امید خدا.اینا همش کنار هم بیشه آرامش..
«علی»