رفتم بی برنامه
«هو»
امروز ساعت ۲ برای یه لحظه دیگه تحمل هیچی رو تو مشهد نداشتم. همه چی برام خیلی کوچیکو نفس گیر شده بود.تو برنامم یه مسافرت کوچیکو گذاشته بودم دیگه نمیتونستم بیشتر از این منتظر رسیدن زمان مورد نظر باشم.بخاطر همینم هماهنگ کردم بعد تمام شدن کار و رسیدن به خونه تو بارون قشنگ کولمو برداشتم و راهی شدم...
میرم کلبه جنگلی و اگه بشه دیدن یه دوست که تا حالا ندیدمش.اونم شیرنی گردویی دوست داره امشب متوجه شدم.واسش شکلات خریدم آخه اینو خواسته بود تا ببینم بعدش چی میشه.
همیشه دوست داشتم وقتی از همه چی و همه کس خسته میشی آروم و بی سروصدا بزاری بری تا به کسی آسیب نزنی حالت که جا اومد برگردی با یه انژی نسبتاً خوب...
چند روز پیش بود به دوستم میگفتم هوس کلبه و چای آتیشی جنگل کردم.الان تا رسیدن بهش راهی نمونده به امید خدا.اینا همش کنار هم بیشه آرامش..
«علی»