پایان باران شروع بهترینهاست
خیلی از روزا،خیلی از وقتا،خیلی جاها تصمیم میگیری دیگه کسی رو درگیر خودت نکنی.دیگه نخوای با شنیدن حرفات رنجیده بشن.
اونجاست که دیگه نه قدم زدن زیر بارون،ته یه نیمکت دو نفره نه دیدن یه فیلم تو سینما و نه هزار جور علاقهٔ دیگَت که باعث آرامشت میشدنو نمیخوای،اونجاست که ترجیح میدی کوله پشتیه همیشه بسته و آمادتو برداری،رو پشتت بندازی،راه رو بگیری و بری.
بری از هجمه همه آدمای خوب و بد دور باشی اونقدر دور که خودت کمتر از نقطه بشی،خودتو هیچ،حتی کسی نتونه قرمزیه آتیش سیگارتو ببینه.بری چند روزی گم و گور شی،با خودت خلوت کنی آتیشی به بزرگیه همه دل تنگیات به پا کنی و چایی آتشی با طعم تموم بغزهای سر باز نکرده ات،با طعم تموم بغلهای نکرده ات،با طعم تموم حرفهای نگفته ات نوش کنی.
اینقد خلوت کنی تا سر حال بشی تا این خلوتت یکم آرومت کنه و به کسی آسیب نزنی یا بقول عزیزجان(تا گیگتمون خالی بشه)بعدش برگردی....
برگردی تا به پایان برسی...
آخه همهٔ پایانها غم انگیز نیست،عزیزی گفت
(مگر نمیبینی پایان باران،شروع خیلی از اتفاقای خوبه...)
به پایان خوب و خوش فکر کنیم...
«علی»