دست نزدیک قلب...
دستهای انسانهای نزدیک قلب....
همیشه در ذهن دارم دوستی را که قلبش سمت راستش بود همین متمایز بودنش از دیگران اورا خاص کرده بود و تفاوت خصوصیاتش کلا خاص تر میشد،با من دوستیه نزدیکی داشت اما ناملایمتیهای دوستان جان که از سر حسادت بو مارا دور میکرد اما آخر شب دوباره کنار هم بودیم،زمانی که به یادداشتهایش رجوع میکردم در ساعت های غیر معمول میتوانستم به او مراجعه کنم چه حضوری و چه زنگ تلفن که باز هم به دیدار ختم میشد اما هیچ گاه به خوبی تموم نمیشد،همیشه یا باید قایم میشدم یا پا به فرار می گذاشتم،آخر شبها زمانی که پدر مهربانش از سر کار می آمد یا زمانهایی که مادر عزیزش از شیفت بیمارستان بر میگشت،
بارها و بارها مرا قایم کرده بود و بارها و بارها در شلوغیها دستهایش را احساس کرده بودم،اما حسادتهای دوستان را نمیشد نادیده گرفت...
دست چپ من و دست راست او،دست نزدیک قلبهایمان
اما اینبار که به صورت کلا ناخواسته به کادوها و یادداشتهای تولدم برخوردم،یادداشت دفتری که با جلد خوشنویسی زیبا شده بود را دیدم دیگر نمیشد و نمی توانستم در ساعت غیر معمول سراغ دوستی را بگیرم،یادداشتی که برایم روزهای خوش آرزو میکرد،اما.........
به نظرم روزگار یک بار دیگر برایم در حال تکرار است
حال شمعدانیهایم خوب نیست،چون حال خودم خوب نیست،شمعدانیهایم خشک شده اند،پژمرده شده اند،چون حال من خوب نیست،
اما حال شمعدانیهای اتاقم عالیست....
ولی حال من خوب نیست
دیگر نای ماندن ندارم،هوای رفتن دارم
هوای رفتن دارم،دل رفتن دارم،اگر اشکهایم بگذارند
پای رفتن دارم،اگر کفشهایم یاری کنند
از عمق قلب میخواهم بروم،اگر وجودم یاری کند
بازهم من و دوستی خاص وبازهم فاصله،فاصله ،فاصله،
کاش یکبار این فاصله علتش خودم بودم نه حسادتهای دوستانمان