خودمونی

اینجا توقف کن

اینجا توقف کن

۱ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

ای کاش جغرافی میدونستم،ای کاش تاریخ بلد بودم،

نمیدونم چرا نمیتونم بفهمم همیشه مشکل داشتم،شاید اگر میفهمیدم میتونستم کمکی کنم.بفهمم تا وقتی عزیزی از شب تاریکیها صحبت میکنه ویاری میخواد از نور شمع بخاطر سر دردهادی گاه و بیگاهش...

من نور شمع رو فقط برای شب بیداریهای اتاق دانشجویی درک کردم،اون زمانی که همه به نور چراغ مطالعه 40واتم گیر میدادن با نور شمع فرمول حل میکردم،حالا میبینم عزیزی دیگری برای رهایی از سر درد و یاری ندیدن به نور زرد و ارام و دلنشین شمع پناه میبرد برای ارامشش

یا برای رهایی از سردی و گرمی خانه اش میگفتم خونه ما امنترین خونه است هم تاریک و هم هم سرد و گرم اخه خونمون زیر زمینه...

بهش توصیه میکردم به زیر زمین پناه ببره،از هرچی نوروسرماوگرماو...

اینو میگم چون جغرافی نمیدونم،چون شمالی جنوبی خونه هارو یاد ندارم،کمتر از همه میدونم اینا رو

اما از همه بیشتردوست داشتم میاوردمش تو اتاقک کاه گلیه خودم،یا اصلا میتونستم دستشو بگیرم اونقدر دورش کنم از این هیاهوی بیرنگ اطرافش و این قدر دورش میکردم تا یه نقطه میشدیم،نقطه ای به اندازه سر نوک یه مداد تازه تراش شده روی کاغذ که دیگه هیچکسی دستش بهمون نمیرسید همن جایی که وقتت خالی میشم از زندگی بهش پناه میبرم،کلبه کاهگلی توی جنگل با درختان سر به فلک کشیده خدا،کنار گلدانهای شمعدانی باران خورده و عطر دلنشین برگهای کف دستیش و چای اتشی چوب بلوط که همیشه سرخ میسوزه و هیچ وقت اشکتو در نمیاره و نمیخوای مدام التماسش کنی تاباهات مدارا کنه و خوب بسوزه اصلا بلوط بهترین همراهه برای رفع سر درد چای با طعم کاکوتی که پر از ارامشش کنه و خبری از سردرداش نباشه

کاش میتونستم همه این کارارو انجام بدم...............

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۲۲
خودمونی