خودمونی

اینجا توقف کن

اینجا توقف کن

ذهنهای زخمی

جمعه, ۲۷ فروردين ۱۳۹۵، ۰۳:۲۷ ق.ظ

دیروز که دوستم حالش براه نبود بردمش حیاط خلوتم کلی آروم شد،اما خودم بدتر شدمو برگشتم سمته خونه...

وقتی از همه چیه این روزگار گرفته ای ونمیدونی چیکار کنی،ناخوداگاه تلفنتو بر داری و یه زنگ ناخواسته به رفیقت بزنی ویه چند کَلوم در هیچ مورد خاصی با هم صحبت کنید تا آروم بشی.چون نگفته از صدات همه چیتو درک میکنه و میفهمه چته!!!چقد خوبه هر کسی یه رفیق داشته باشه تا کنارش آرومه آروم بشه...

تا کنارش فراموش کنی هرچی جنس مخالف چشم و ابرو مشکی.که با تموم دم زدن از درک کردن اما به بدترین نوع ممکن حمله میکنن و ضربه میزنن به باورهات.میزننو میرن رَدِ کارشون با این حرف که(خیلی عالیه اما معیارهام یکم تغییر کرده)این معیارا کجان که یه دفعه پیدا میشن...

بازم تو میمونی با یه دنیا باور مخصوص خودت که حاضر نیستی واسش به هیچ کسی در موردش باج بدی اما سهمت از اینا میشه تنهایی نه که(دل دادن به یکی،اون به دیگری،دیگری به دیگری و....این یعنی تنهایی.دکتر شریعتی.)فقط خودت...

برسی خونه،یه نوشیدنی از نوع خارجی بخوری کنارش یه آهنگ نخواست باشی گوش کنی اما نخواسته داداشت playکنه و تو هم نخوای بهش بگی قطعش کن...

اگه چشمات منو میخواست،تو نگاهت من میکردم

اگه دستات مال من بود،جون به دستات میسپردم.

.......

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۱/۲۷
خودمونی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی